تابآوری در دوران ظلمت | امید رادیکال به مثابه تصمیمی اخلاقی برای وفادار ماندن به امکان بهبود

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی: هر صبح وقتی پا از خانه بیرون میگذاریم، با شهری روبهرو میشویم که راههایش همچنان پررفتوآمدند، اما معنای حرکت در آن گویی تهی شده است. آدمها زیر بار دغدغههای روزمره خمیدهاند و نگاهها اغلب به زمین دوخته میشود؛ گویی کسی نمیخواهد در چشم دیگری آیندهای طلب کند که خود به آن باور ندارد. تصاویر خرابیهای جنگ نیز بر این فضای ناپایدار سایه افکنده است؛ حسی از ناامنی و تعلیق که حتی در لحظههای عادی زندگی نیز حضور دارد. تجربه مشترک بسیاری از مردم، زیستن در میان لایههایی از بیثباتی است: ادامه جنگ، فشار اقتصادی، فرسودگی اجتماعی و احساسی مداوم از دور ماندن از عرصه تصمیمهایی که زندگیشان را شکل میدهد. آنچه در چنین وضعی فرسوده میشود فقط توان معیشت نیست؛ حس نقش داشتن در جهان نیز آسیب میبیند. از همینجا پرسشی سر برمیآورد: در جهانی که چنین لرزان شده، انسان چگونه میتواند دوباره جای پای خود را پیدا کند و عاملیت خویش را بازیابد؟
مرگ تخیل سیاسی
در تخیل جمعی. جامعه تا زمانی زنده است که بتواند جهانی متفاوت را تصور کند. هنگامی که این توانایی تحلیل میرود، پرسشهای بزرگ نیز بهتدریج خاموش میشوند. انسانها کمتر میپرسند جهان چگونه میتواند دگرگون شود و بیشتر میپرسند چگونه میتوان در وضعیت موجود دوام آورد.
والتر بنیامین برای توصیف تجربه تاریخی مدرن تصویری بهیادماندنی ارائه کرده است: فرشتهای که رو به گذشته ایستاده است. آنچه پیش روی اوست زنجیرهای از پیشرفتها نیست، بلکه تلی از ویرانههاست که پیوسته بلندتر میشود. فرشته میخواهد بایستد، خرابیها را ترمیم کند و رنجها را التیام دهد، اما توفانی از پشت سر او را ناگزیر به سوی آینده میراند. بنیامین مینویسد ما این توفان را پیشرفت مینامیم.
انسانی که در آستانه یک ویرانشهر زندگی میکند تجربهای کمابیش مشابه دارد. نگاهش به فاجعههایی دوخته شده که هنوز از حافظه جمعی پاک نشدهاند، در حالی که زمان او را به آیندهای میکشاند که دیگر بهروشنی قابل تصور نیست. در چنین وضعیتی حتی مفهوم عاملیت نیز رنگ میبازد.
اگر جامعهای دیگر نتواند جهانی متفاوت را تصور کند، پرسشی ناگزیر پدید میآید: آیا انسان هنوز میتواند عامل تاریخ باشد؟ در چنین جهانی چگونه میتوان همچنان انسان ماند؟ مسئله دیگر صرفاً تغییر دادن جهان نیست؛ پیش از هر چیز باید آن گوهر انسانی را حفظ کرد که هر دگرگونی اصیل ناگزیر از آن آغاز میشود. درست در چنین وضعی است که مفهومی بهظاهر ساده، اما عمیق در مرکز تجربه انسانی قرار میگیرد: تابآوری.
تاب آوری در دوران ظلمت
در زبان رایج، تابآوری اغلب با نوعی سرسختی خام یکی گرفته میشود؛ گویی انسان تابآور کسی است که ضربهها را بیآنکه خم شود تحمل میکند. این تصویر، هرچند ساده و دلفریب، حقیقت را بهشدت تقلیل میدهد. ریشه واژه تابآوری به معنای «بازجهیدن» است؛ حرکتی که پس از ضربه رخ میدهد. اما این بازگشت هرگز بازگشت به همان وضعیت پیشین نیست. بحران جهان انسانی را دگرگون میکند و آنچه پس از فاجعه پدیدار میشود تکرار گذشته نیست. انسانی که از دل ویرانی گذشته باشد ناگزیر باید خویشتن را از نو بسازد. تابآوری در معنای دقیق خود همین فرایند دشوار بازسازی است: توانایی برپا کردن صورتی تازه از زیستن در جهانی که دیگر همان جهان پیشین نیست.
در روزگار محاصره لنینگراد، هنگامی که شهر نزدیک به نهصد روز در حلقه گرسنگی و مرگ گرفتار بود، گروهی از موسیقیدانان نیمهجان تصمیم گرفتند سمفونی هفتم شوستاکوویچ را در تالار شهر اجرا کنند. بسیاری از آنان چنان فرسوده بودند که در میانه تمرین از حال میرفتند، اما اجرا سرانجام برگزار شد و صدای آن از رادیوهای شهر تا خطوط مقدم جبهه طنین انداخت. آن موسیقی نه محاصره را شکست و نه ارتشی را عقب راند. معنای آن در جای دیگری نهفته بود. در دل آن نتها پیامی جاری بود که از هر خطابه سیاسی رساتر بود: انسان هنوز میتواند زیبایی بیافریند. در جهانی که میکوشید انسان را به موجودی صرفاً گرسنه و هراسان تقلیل دهد، همین توانایی برای آفرینش و ادراک زیبایی خود شکلی از مقاومت بود. عاملیت انسانی گاه دقیقاً در همینجا آشکار میشود: در امتناع آرام، اما استوار از فروغلتیدن به مرتبه بقای صرف.
بازپسگیری معنا در نقطه صفر ناامیدی
بیشتر بخوانید:
تار نوازی علی قمصری مقابل نیروگاه برق
راهنمای عملی خروج از پوچی و بحران معنا | چهار پیوند حیاتی که زندگی را معنادار میکنند
از پیادهروی تا روزمرهنگاری | کارهای کوچکی که فیلسوفان به آن توصیه کردهاند
در وضعیت ویرانی، روایتها گسیخته و تکهپاره میشوند. هنگامی که آینده نامعلوم و گذشته بیاعتبار میشود، انسان خود را در میانه داستانی مییابد که ادامهاش روشن نیست. در همین وضعیت است که مسئله معنا فوریتی تازه پیدا میکند.
ویکتور فرانکل این مسئله را در شرایطی افراطی تجربه کرد. او در اردوگاههای کار اجباری نازیها مشاهده کرد که مرز بقا و فروپاشی همواره از توان جسمی عبور نمیکند. بسیاری از کسانی که تاب آوردند، کسانی بودند که زندگیشان هنوز به معنایی گره خورده بود: امید دیدار دوباره عزیزی دوردست یا تعهد به کاری که باید روزی به پایان میرسید. از دل همین تجربه بود که فرانکل به گزارهای رسید که بعدها محور اندیشهاش شد: واپسین آزادی انسان توان انتخاب نگرش خویش در برابر شرایط است.
این اندیشه مرکز ثقل عاملیت انسانی را جابهجا میکند. جهان بیرونی ممکن است عرصه محدودیتها باشد، اما نسبت انسان با آن جهان همچنان محل تصمیم است. آزادی در این معنا در کیفیت ایستادن انسان در برابر وضعیتها آشکار میشود.
بحران، افزون بر سطح فردی، ساختار معنایی یک جامعه را نیز متزلزل میکند. بازسازی معنا در چنین وضعی ناگزیر از مسیر روایت میگذرد. روایت کردن تجربه رنج و مقاومت تلاشی است برای بازگرداندن انسجام به تجربهای که گسسته شده است. هر روایت تازه کوششی است برای پاسخ دادن به پرسشی بنیادین: این تجربه چه معنایی در تاریخ ما دارد؟
از همینجا نوشتن و گفتن اهمیتی فراتر از بیان فردی پیدا میکند. قدرت سیاسی میکوشد تفسیر مسلط از واقعیت را در اختیار بگیرد و داستان رسمی خود را جایگزین روایتهای دیگر کند. هنگامی که انسانها تجربه زیسته خویش را با زبان خود بیان میکنند، این انحصار به چالش کشیده میشود. روایت کردن در چنین شرایطی به شکلی از مقاومت تبدیل میشود.
در امتداد همین بحث است که مفهوم «امید رادیکال» اهمیت پیدا میکند؛ مفهومی که جاناتان لیر برای توصیف لحظههای فروپاشی تاریخی به کار میبرد. امید رادیکال در زمانی پدیدار میشود که جهان پیشین فرو ریخته و شکل جهان تازه هنوز آشکار نشده است. در چنین وضعی امید به معنای پیشبینی آیندهای روشن نیست؛ تصمیمی اخلاقی است برای وفادار ماندن به امکان معنا.
خوشبینی چشم به نشانههای بهبود میدوزد. امید رادیکال حتی در غیاب چنین نشانههایی دوام میآورد. سرچشمه آن اطمینان به نتیجه نیست، بلکه تعهد به کنش انسانی است؛ این باور که حتی در تاریکترین لحظهها نیز میتوان با عمل و روایت، روزنهای برای معنا گشود.
اخلاق همبستگی: چهره دیگری در غبار
بیشتر بخوانید: چگونه سنگ صبور دوستان خود باشیم؟
جامعهای که اعضایش به جزایری پراکنده از افراد هراسان بدل شوند، دیگر توان ایستادگی جمعی ندارد. در چنین برهوتی، تابآوری نمیتواند صرفاً فضیلتی فردی باشد؛ خصلتی عمیقا جمعی دارد.
در اینجا اندیشه امانوئل لویناس معنایی روشن مییابد. اندیشمندان اخلاق، اغلب، سرچشمه باور اخلاقی را در نظامهای حقوقی یا قواعد انتزاعی جستوجو میکنند. لویناس، اما باور داشت که اخلاق در مواجههای زنده پدیدار میشود: در لحظهای که نگاه انسان با چهره دیگری تلاقی میکند. لحظهای که نگاه ما با چهره دیگری تلاقی میکند، رابطهای پدید میآید که پیش از هر قرارداد و قاعدهای ما را متعهد میکند. چهره دیگری، بهویژه هنگامی که نشانههای رنج بر آن آشکار است، در سکوت فرمانی ساده صادر میکند: مرا وانگذار. اخلاق از همین جا آغاز میشود؛ از لحظهای که حضور دیگری امکان بیطرفی را از ما میگیرد.
در زمان بحران، وسوسه عقبنشینی فردی نیرومند میشود. انسان میکوشد دایره امنیت خود را کوچکتر کند و در حصاری محدود از خویش پناه بگیرد. اما امنیتی که بر بریدن از دیگران بنا شود دوام نمیآورد. هنگامی که اعتماد اجتماعی فرومیریزد، هیچ پناهگاه خصوصی پایدار نمیماند. تابآوری پایدار از شبکهای از روابط انسانی نیرو میگیرد؛ از اعتمادهایی که در زندگی روزمره شکل میگیرند و در لحظه بحران به تکیهگاه بدل میشوند. کنشهای به ظاهر کوچک همبستگی، دستی که به یاری دراز میشود، جمعی که مراقب یکدیگرند، ابتکارهایی که از دل جامعه برمیخیزند، در چنین لحظههایی به عناصر حیاتی بازسازی فضای انسانی تبدیل میشوند.
اصرار بر حفظ کرامت دیگری نیرویی جمعی پدید میآورد. درفلسفه سیاسی تمایز مهمی میان زور و قدرت وجود دارد. زور بر ابزارهای خشونت تکیه دارد؛ قدرت از همبودن انسانها زاده میشود. هر جا که افراد بتوانند در کنار یکدیگر بایستند و به یکدیگر اعتماد کنند، امکانی برای کنش جمعی شکل میگیرد که با ابزارهای صرفاً قهری قابل جایگزینی نیست.
بوطیقای ایستادگی
در زمانههایی که افق ویرانشهری گسترش مییابد، فرهنگ و هنر از حاشیه زندگی به مرکز آن بازمیگردند. آنها دیگر صرفاً عرصه بیان فردی یا تفنن زیباشناختی نیستند؛ به حافظه زنده انسان بدل میشوند. قدرت سیاسی غالباً میکوشد واقعیت را از طریق زبان بازنویسی کند. واژههای فنی و خنثی جای رنج واقعی را میگیرند و فاجعه در قالب عباراتی بیخطر گزارش میشود. در چنین زبانی انسانها به دادههایی در گزارشها تقلیل مییابند و چهرههای مشخص پشت اعداد محو میشوند.
کار هنر در برابر این فرایند، بازگرداندن چهره و صدا به همان اعداد خاموش است. روایت ادبی و شعر یادآوری میکنند که هر عدد به زندگی یگانهای اشاره دارد؛ به انسانی با خاطره، رابطه و امید. پریمو لوی در آغاز کتاب آیا این انسان است؟ خواننده را با پرسشی مستقیم روبهرو میکند: «درنگ کنید و بنگرید که آیا این انسان است.» این پرسش ساده در حقیقت مقاومتی زبانی است؛ تلاشی برای بازگرداندن شأن انسانی به جایی که زبان رسمی آن را پاک کرده است.
تئودور آدورنو زمانی نوشت که سرودن شعر پس از آشویتس بربریت است. این جمله بیان حیرت در برابر فاجعهای بود که زبان را از معنا تهی میکرد. اما سکوت نیز نمیتواند پاسخ نهایی باشد. اگر رنج بیان نشود، در تاریکی فراموشی فرو میرود. هنر همان جایی است که تجربههای حدی میتوانند بیان شوند بیآنکه به واژگان بیروح اداری فروکاسته شوند.
از همین رو آگاهی فرهنگی به صورت نوعی سنگر درمیآید. خواندن، اندیشیدن و گفتوگو در زمانهای که خشونت بر فضای عمومی سایه انداخته است، صرفاً فعالیتهایی خصوصی نیستند. اینها تمرین آزادی ذهناند. انسان اندیشنده میتواند فاصلهای انتقادی با واقعیت مسلط ایجاد کند و آن را پدیدهای تاریخی ببیند، نه سرنوشتی تغییرناپذیر.
بزرگترین خطر در چنین زمانهای عادت کردن به وضعیت موجود است. فهم این نکته که ساختارهای رنج ساخته دست انساناند، افقی تازه میگشاید. آنچه ساخته شده است میتواند دگرگون شود. همین آگاهی نخستین گام در بازیابی عاملیت است.
انسان تابآور کسی است که اجازه نمیدهد تجربه رنج او در روایتهای آماده دفن شود. او به حافظه تاریخ رجوع میکند و درمییابد که تاریکی بارها بر جهان چیره شده، اما هرگز واپسین کلام تاریخ نبوده است؛ و شاید همین آگاهی امکانی باشد برای ایستادگی.
بازگشت به امر انسانی: میراثی برای آینده
غایت نهایی این ایستادگی فرساینده چیست؟ غایت اصلی، زنده ماندن با چنان کیفیتی است که در بامداد پس از توفان، انسانی شایسته احترام در آینه به ما چشم بدوزد. بیشتر انسانها توان تغییر مستقیم سازوکارهای کلان قدرت را ندارند؛ آنها همواره در قلمرو محدود حیات خویش مختارند درباره شیوه اندیشیدن، گونه زیستن و رسم مدارا با دیگران تصمیم بگیرند. مقاومت دقیقا در همین قلمروهای خرد جوانه میزند: در محافل صمیمی، در دوستیهای استوار و در صورتهای ساده، اما اصیل یاری رساندن به همنوع. شاید این کنشها در مقیاس کلان سیاسی ناچیز جلوه کنند؛ آنها در حقیقت زیرساختهای همان جهانی به شمار میآیند که روزی باید از نو بنا گردد. بنیاد سیاست و سپهر عمومی اصیل از انباشت همین روابط کوچک و انسانی پدیدار میشود.
ویرانشهرها با تمام هیبت و وحشتآفرینیشان سرانجام به پایان میرسند. میراث ماندگار، سلوک اخلاقی جانهایی است که در اوج ظلمات بر کرامت خویش پای فشردند. تابآوری هرگز تحمل منفعلانه رنج به شمار نمیآید؛ این مفهوم، تمرین مداوم و باشکوه آزاد ماندن در جهانی است که تمام ابزارهایش را برای به بند کشیدن آدمی بسیج کرده است.
انسان شاید ناگزیر باشد در دل تاریکی بزیَد، او هنوز میتواند تصمیم بگیرد چه انسانی باقی بماند. آنچه در این میانه باید مصون بماند، جوهر خود انسان است. ما با چشمانی باز به تاریکی مینگریم و هرگز اجازه نمیدهیم سیاهی به روح ما رسوخ کند؛ این والاترین پیروزی انسان در عصر ویرانشهر است.




